محمد تقي جعفري

302

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى

آن غلام چشمه‌اى ديده بود كه به مشگش سرازير مىگردد ، و موجوديت محدود و شكل مشك در مقابل آن چشمه سار نه تنها ناچيز بود ، بلكه پردهء نازكى بود كه با آن چشمه سار غير طبيعى قابل سنجش نبود . آن نظر الهى كه پيامبر در او دميده بود ، همهء رو پوشهاى آن موقعيت را بر دريد تا غلام سياه توانست چشمهء زلال غيبى را ببيند . در همان لحظات ديده گان غلام از اشك مالامال شد و خواجه و مقامش را فراموش نمود . حيرتى به او دست داده بود كه دست و پايش بيحركت و از راه رفتن باز مانده بود . لحظاتى بود كه خدا اقيانوس جانش را شورانيده بود و لرزش عجيبى در جانش احساس مىكرد كه تا آن روز نديده بود پيامبر اكرم از روى مصلحت وضع طبيعى غلام را به او بر گردانده و فرمود : اكنون به خود بيا و اى بهره مند از فيوضات الهى برو . برو كه اكنون وقت حيرت نيست ، مقام والاى حيرت همواره با تو خواهد بود . اين زمان در همان حال طبيعىات چالاك باش و برو . غلام پيش آمد و دستهاى پيامبر را به رويش كشيد و بوسه هاى عاشقانه بر دستهاى مباركش داد . پيامبر هم دستهايش را به روى غلام كشيد و مبارك و فرخش فرمود ، همان دم رنگ سياه آن غلام زنگى از نژاد حبشه به سفيدى مبدل گشت . شب تاريكش مانند بدر بلكه چون روز روشن درخشيدن گرفت . آن غلام سياه جمال يوسفى و دلال و غمزهء زيبايان پيدا كرد . پيامبر فرمود : هم اكنون برو به ده خود و سر گذشتت را باز گو كن . غلام سياه از هيجان روحى بىسر و پا و مست راه افتاد . با مشك پر از آب روان ، به جايگاه خواجه اش رسيد . خواجه در انتظار غلام نشسته و با خويشتن مىگفت : علت چيست كه غلام اين قدر دير كرده است ؟